زیست‌ پاره‌ها

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیوندهای روزانه
۰۷
بهمن

«چرا آنها ساکت ماندند؟ چرا به فاجعه تن دادند؟»

و شگفت این بود که فاجعه دفعی نبود، چونان بهمن نبود، اینگونه نبود که بی نشانه‌ای از قبل آوار شود و بنابراین فرصت هر واکنشی را بگیرد و بنابراین برای ساکت ماندن و قربانی شدن توجیهی درکار باشد. نه! فاجعه آهسته و پیوسته واضح و واضح‌تر، سنگین و سنگین‌تر، و فجیع و فجیع‌تر شد. و سکوت با رنگی از تشویش، ندانم‌انگاری، رضا، خودباختگی، و برتری دادن فردیت خود به جمعیت جمع به وقتی که نباید، روایت‌گر ایشان بود و است و شاید خواهد بود.

دو فیلم به صورت مشخص در ذهنم نقش بسته:

پولانسکی در پیانیست نشان داده که چگونه فاجعه از تبعیض‌ها و تحقیرهای ساده شروع شد و با نسل‌کشی پایان گرفت. جایی که روی لباس یهودی‌ها علامت زده می‌شود یا از ورود آنها به کافه‌های معهود جلوگیری، یعنی وقتی هنوز فاجعه سهمگین نشده، این سؤال وزن می‌گیرد که چرا ساکتند؟ چرا رضا می‌دهند؟ چرا خود را باخته‌اند؟

اما نمونه‌ی درخشان دیگر فیلمِ «تورلس جوان» است: محصول ۱۹۶۶ آلمان (و باز آلمان!) و برمبنای اتوبیوگرافی نویسنده‌ی فیلسوف‌مأب اتریشی، روبرت موزیل. داستان درباره‌ی تورلس، جوانی باوقار و روشنفکر است که در آغاز قرن، ۱۹۰۰ میلادی، به هنگام ورود به کالج مواجه می‌شود با آزار و اذیت یکی از دانش‌آموزان: آنسلم باسینی. ابتدا بنابر مسئولیت اخلاقی که در خود احساس می‌کند تصمیم می‌گیرد که این اذیت‌ها را به مقامات مدرسه منتقل کند، ولی پشیمان شده و تنها و تنها نظاره می‌کند. اگر در ابتدا اذیت‌گری‌ها تنها محدود به دو دانش‌آموز بود و اگر در ابتدا اذیت‌ها کمتر هولناک بود، آرام آرام شکنجه‌گری دایره‌ی افراد دخیل را وسیع‌تر کرد و آرام آرام شکنجه‌ها هولناک‌تر شد. در انتهای فیلم وقتی در یک تجربه‌ی جمعیِ عجیب، باسینیِ نگون‌بخت در سالن ژیمناستیک سروته آویزان شده و فاجعه در این انتهای فجیع بر مقامات مکشوف، تورلسِ روشنفکر به اتاق دادگاه‌گونه‌ی مقامات مدرسه احضار می‌شود. شش مسئول تنها یک سؤال دارند «چرا ساکت ماندی؟ چرا گزارش ندادی؟» و تورلس با تفرعنی اشراف‌گونه بهترین صحنه‌ی فیلم را رقم می‌زند؛ هم حقیقت هم ابتذال باهم ممزوج می‌شوند چنانکه خوب و بد به زعم تورلس:

تورلس: «نمی‌دانم آقا! وقتی درباره‌اش شنیدم فکر کردم که این وحشتناک است. فکر کردم که باید این را به مقامات گزارش دهم.»

مسئول چهارم: «تو باید گزارش می‌دادی!»

تورلس: «من به تنبیه و مجازات اهمیت نمی‌دهم، من نگاهی دیگر به تمام این ماجرا داشتم. چنان بود که گویی یک فاصله‌گرفتن بود ...»

مسئول چهارم: «سعی کن واضح‌تر حرف بزنی تورلس!»

تورلس: «اعداد انتزاعی را درنظر بگیرید ...»

مسئول دوم: «فکر کنم که بهتر است این توضیحات مبهم را روشن کنم. تورلس از ما می‌خواهد که مفاهیم پایه‌ای ریاضیات، شامل اعداد انتزاعی، را توضیح دهیم ... مفاهیمی دشوار برای یک ذهن هنوز خام»

تورلس: «بله! عقل به تنهایی برای فهمیدن چیزهای ساده کفایت می‌کند ولی نه برای اعداد انتزاعی. این چیزی‌ست که من درباره‌ی باسینی حس کردم.»

مسئول سوم (کشیش): «پس تو علم را به نفع مذهب انکار کردی؟»

مسئول چهارم: «این درست است تورلس؟ آیا پدر روحانی درباره‌ی احساس تو درست حدس زده است؟ آیا تو پسِ پشتِ حقیقت را جستجو کردی؟ یک پشتوانه‌ی مذهبی را؟»

تورلس: «نه! قطعاً اینگونه نیست.»

مسئول چهارم (با عصبانیت): «منظورت را واضح بگو تو را به خدا! ما اینجا برای فلسفه‌ورزی ننشسته‌ایم.»

تورلس (خونسرد): «سعی خواهم کرد که از مفاهیم انتزاعی حذر کنم. من برای آنکه خود را به طرزی واضح توضیح دهم بسیار نادانم ولی سعی خود را خواهم کرد. باسینی مثل باقی دانش‌آموزان بود. فردی کاملاً معمولی. او به طرزی ناگهانی یک سارق شد. من هرگز شاهد مستقیم آزار و شکنجه نبودم ولی اکنون می‌توانم درباره‌اش حرف بزنم. شکنجه باعث دگردیسی باسینی شد. من باید این را تصدیق کنم که انسان خوب یا بد به دنیا نمی‌آید. ولی تغییر آهسته و پیوسته است. انسان به شکل رفتارش می‌شود. خوب و بد باهم وجود دارند و ما می‌توانیم شکنجه‌گر یا قربانی باشیم یعنی هرچیزی ممکن است. وحشتناک‌ترین سبعیت‌ها ممکن است. دیواری میان خوب و بد نیست. این دو درهم ادغام می‌شوند. یک انسان معمولی می‌تواند کارهای وحشتناکی انجام دهد. تنها سؤال مهم این است که چطور چنین چیزی ممکن است؟ من ساکت ماندم تا مشاهده کنم. من خواستم بدانم چطور چنین چیزی ممکن شد و چه اتفاقی می‌افتد وقتی تو تحقیر و شکنجه را می‌پذیری یا تو سبعیت را مدلل می‌کنی. من به شکل خامی فکر کردم دنیا به پایان می‌رسد، امروز می‌دانم که به پایان نخواهد رسید. این چیزی است که به نظر وحشتناک می‌رسد، غیرقابل درک. ساده، آرام و طبیعی اتفاق می‌افتد و تو باید فاصله بگیری. این چیزی است که من یاد گرفتم.»

و بدون اجازه پشت کرده، اتاق را ترک می‌کند و می‌رود.  

 

  • فراز قلبی
۰۵
بهمن

دختر با نظمی آهنین در کتابخانه می‌نشیند و تا خستگی تمام تنش را و تمام ذهنش را کرخت نکند دست نمی‌کشد. در فواصل این در کتابخانه‌نشینی پایین می‌آید، پول می‌اندازد در دستگاه، شکلات داغ می‌گیرد و  در فضای باز دانشگاه یک چهارضلعی می‌سازد که چهار رأسش کتابخانه‌ی مرکزی، دانشکده‌ی شیمی، دانشکده‌ی مکانیک و دانشکده‌ی ریاضی است. این چهار ضلعی را سه بار گز می‌کند. دقیقاً سه بار.

نظم! نظم! نظم! پنج روز در هفته، شنبه تا چهارشنبه، هفت صبح تا هشت شب، جز زمان‌هایی که کلاس است و ناهار، یا قراری مهم با دوستی عزیز.

پنج‌شنبه ول‌شدگی است. نه به نظم. نه به هنجار. نه به نصیحت‌های تکراری. پنج‌شنبه کافه‌گردی است، قهقهه و رهایی، در کوچه‌های تهران گم شدن، شب‌نشینی و مستی، در مستی دوتا شدن یا حتی سه‌تا شدن.

جمعه‌ صبح‌ها اما برای خانواده است. شال به سر انداختن به احترام بابابزرگ و خنده‌های خوب الکی. از همین الکی‌‌های مفید، خیلی مفید.  

عصر جمعه وقت تنهایی‌ست، وقت تفکر و غم و سیگارِ کنار پنجره و اتاق عزیرتر از جان و قفسه‌های جادویی کتاب و نگاه و فیلم و موسیقی و شعر و نوشتن.

باریک است. کمابیش بلند. ته رنگ دلپذیری دارد از یک زیبایی‌ طبیعی که همراه شده با شخصیتی قوی و یک هوشمندی هولناک. و همین هوش آن زیبایی سفید طبیعی را در رنگی روشنفکرانه مکرر می کند.

آن موهای شش‌ساله!  آن قهوه‌‌ای‌ها که وقتی در خلوت اتاق کوروش از شرق تا غرب آن لاغر برفین تاب می‌خورد شاید مثل برقی در روح، تمام هوشیاری‌ام را در کسری از ثانیه به ناکجاآباد پرتاب می‌کرد. و آخ!

نگاه کن: عصبیتی نرم در چهره‌ای استخوانی که همراه شده با سلیقه‌ای کاملاً فکر شده در اطوار و لباس و ادا. و همه‌ی اینها و باز همه‌ی اینها سه‌گانه‌ای دخترانه/زنانه/پسرانه ساخته است از او که حتی من آسمان‌جل بی‌خیال گرم و سرد کشیده در همهمه‌ی رابطه‌های رنگ رنگ را نیز در عشقی هذیانی به درد کشیده است. و آخ!

 

در میدانک جلوی کتابخانه‌ی مرکزی چرخ می‌زنم. مشوش و مغشوش. سیگار پشت سیگار. دود که شش‌ها را می‌انبارد جزئیاتی خرد از او درم وزن می‌گیرد و من از صراحت سنگین این هوشیاری تیز در باب این همه جزئیات به اعجاب می‌شوم.

اولش یک کرم ریختن خنک بود. کورسویی از تصاحب یک تن دیگر. شد که چه بهتر، نشد که به ... . خیلی صریح، بی‌اداهای آشنای چندصد ساله گفت «این کرم‌های خنک مبتذل را رها کن»، گفت که کنجکاو است بر تنانگیِ با من. سریع و قاطع گفت. بی‌تخفیف و ‌بی‌ظرافت. و جدی و عمیق. و منِ عادت کرده به ناز و اداهای شرقی در گام اول مبهوت شدم.

و عشق زود زود آمد. همان اول‌ها. من مثل شاگردهای تازه‌کار. و عشق از همان عشق‌های سال‌های دور. از همان قشنگ‌ها. از همان‌ها که در تمام این سال‌ها، بعد از آن زخم اول، هرهر به ریشش خندیدیم و خندیدم. و عشق تن را کمرنگ کرد. و عشق حسادت را پررنگ کرد. و عشق مالکیت را پیرنگ کرد. 

گفت تمام. زود گفت، خیلی زود. زود به کوتاهی عمر غمگین یک فصل. من مات، من مبهوت. گفتم چرا؟ گفت در نظم آهنینش فرصت چند تنانگی را ندارد. گفت تنانگی با من دیگر، و شاید از اول، او را خوشایند نیست. گفت طبیعی است که به تنش فرصت تنی دیگر را بدهد.

آفتاب پاییزی در برگ‌های افتاده بیداد می‌کند. ترنم نیاز فروغی مثل وحی آمده. بی‌قراری نکردم. کنه نشدم. با خرواری درد فقط لبخند زدم و اشک ریختم. با همان جذابیت تلخ روشنفکرانه گفت اگر الان ناز اشکت را بکشم می‌دانی که تعارف است و دروغ ، و نکشید.

می‌آید پایین. ظرف شکلات داغ در دستش. بی‌خیال و رها. با همان هوشمندی هولناک، و مویی شش ساله که از زیرشال بیرون جهیده و تا پایین کمر را آراسته. و آخ!

سلام می‌کند. سلام می‌کنم. می‌پرسد چه کار دارم. می‌گویم از نبودنش درد می‌کشم. و بی‌غرور در لحنم گدایی ترحم می‌کنم. می‌گوید می‌فهمد درک می‌کند ولی جز این رفتاری نمی‌تواند. می‌گوید این ترحم خو‌اهی حالش را بد می‌کند. 

خطی از شکلات داغ لب تا چانه‌اش را آلوده است. نگاه می‌کنم. در نجوایی روبه رهایی می‌گویم چه خوب بود که مثل مارتین ایدن از همین خط کثیف بفهمم که او هم دختری است مثل این همه دختر. از این فکر قوت می‌گیرم. بله! بله! قطعاً اینگونه است؛ او، با این خط کثیف شکلات بر صورت، چه دارد که تمامتم از نبودنش در درد شده؟ هیچ. چیزی است مثل تمام این تن‌های معمولی مکرر. قوت گرفته‌ام. چهارضلعی را سه بار مکرر می‌کنیم. و می‌رود.

حالا آفتاب سر غروب دارد. تلخ و جانکاه است. به تعاونی ‌رسیده‌ام. حباب قوت میترکد. از آن خط کثیف شکلات تمام تنم تیر می‌کشد. کاش می‌شد که یکبار، فقط یکبار دیگر لبم را بر آن خط کثیف جادویی می‌گذاشتم. کاش از آن کاش‌های محال ...........................................    

  

اتود اول

  • فراز قلبی
۳۰
مهر

نامه در کلیتش واجد بسیاری چیزها است که می‌شود کلی درباره‌اش حرف زد. مثلاً این تکه با طعم تندی از فردیت:

"نُه نفر شدن و نُه‌نفری زندگی کردن حتی اگر برای دو روز هم باشد یکی از آن چیزهائیست که مرا خفه می‌کند. نمی‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهائی خودم عادت کرده‌ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می‌کنم. تا دور هستم دلم می‌خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می‌شوم می‌بینم اصلاً استعدادش را ندارم."

یا این تکه با طعم درخشانی از تنانگی:

"آخ، قربانت بروم. دلم با تو در اطاق خودم بودن را می‌خواهد. آن بعدازظهرهای گرم بیهوش‌کننده و آن خواب‌های تابستانی و آن عریانی سراپای ترا چسبیده به عریانی سراپای خودم می‌خواهد. یعنی می‌شود ‌می‌شود که دوباره ببینمت و ببوسمت، می‌شود؟ شاهی‌جانم، باید برایم دعا کنی. قربان لب‌های عزیزت بروم. قربان چشم‌های عزیزت بروم. قربان بند کفش‌هایت بروم. چه دوستت دارم، چه دوستت دارم، چه دوستت دارم."

یا روایت قدرتمندی که در کل نامه در جریان است و غیره.

عشقِ زمینیِ اینجاییِ خیلی خیلیِ آشنای فروغ و گلستان از جهاتی بسیار دلپذیرِ من است، اما واجد تناقض‌هایی و واجد عدم فضیلتی است که تا اکنون برای من حل نشده است (هرچند شاید بتوانم وجود هم تناقض و هم عدم فضیلت را در چنین وضعیتی درک کنم): اینکه فروغ در زندگیِ زنی دیگر وارد می‌شود و با اینکه درد کشیدنِ آن زنِ دیگر را می‌بیند همچنان ادامه می‌دهد، اینکه گلستان بر مسیر تعهدِ زناشویی نمی‌ماند، و حال که نمانده اما جسارتِ کندن از زندگیِ پیشین را هم ندارد و یک دردِ سه‌گانه را افروخته‌تر می‌کند و غیره.

پی‌نوشت: کل نامه از اینجا قابل دسترسی است.

پی‌نوشت: کاوه لاجوردی در اینجا استدلال کرده که انتشار این نامه درست نیست.

  • فراز قلبی
۳۰
شهریور

ماهان، پسرِ طاهره و من، نزدیک است که بشود پنج ماهه. قد کشیدنش چیزی است تکراری و مطابق با الگوهایی که تکررش را بیش و کم در هر بچه آوردنی می‌شود دید. و دوست داشتنِ ما او را نیز. حدس می‌زنم بالیدنش از حالا تا بعد نیز مطابق با این کهن الگوهای تکراری باشد. و باید زمانی به او بیاموزم که در اندیشه‌ کردنِ وسواس‌گونه و دائم به چگونه بودن است که می‌تواند تکرار را بشکند، اگر خواست که بشکند.   

من خیلی به آوردنِ بچه مایل نبودم. استدلالم این بود که بچه من را بیشتر از پیش در زیستن بر طریقِ الگوهایی مشخص مجبور می‌سازد. من زمانی ایثارگونه در بستر ازدواج به الگوهای از پیش معین آری گفته بودم و آمادگی روحی برای دوچندان کردنِ این تکرار نداشته و ندارم. ولی مسأله این است که طاهره شدیداً اصرار داشت به آوردنِ بچه و به شدت نیاز داشت که بیش از پیش خود را در مسیرِ این کهن‌الگوها بازتعریف کند، و خب بچه آمد.  

ماهان نزدیک است که بشود پنج ماهه و طاهره هر روز شدیدتر از دیروز مادر می‌شود، مادری کهن‌الگویی. نزدیک به پنج ماه است که هر دو ساعت و هر سه ساعت به بچه شیر داده، شب و روز، و با اینکه خسته شده، خیلی خسته شده، و گاهاً به من غر زده ولی حتی یکبار به هنگامِ به آغوش‌گیریِ ماهان اخم را در او ندیده‌ام. حتی شده که باهم بگومگو کرده‌ایم و به شدت عصبانی بوده ولی وقتِ به آغوش گرفتنِ ماهان همه‌ی آن عصبیت‌ها را جایی در درونِ مادربودگیِ خود چال کرده. وقتی به طاهره‌ی مادر نگاه می‌کنم شگفت‌زده می‌شوم: اینکه او چنین، در آرامشی بودایی، می‌تواند تمامِ بودنش را خرج بالیدنِ ماهان، و مهم‌تر از آن خرج زیستی از پیش معین، بکند.  

ماهان در آغوشِ مادری کهن‌الگویی در حال بالیدن است، چیزی کمیاب در روزگارِ ما و در اطرافِ من، و البته طعمِ ضدیت با الگوها را هم کمابیش از من خواهد آموخت، و خوشا به حالِ او.  

  • فراز قلبی
۲۰
شهریور

از زمانی که "هامون" را دیدم، و این برای خیلی وقت پیش است، و عاشقِ هامون و شکیبایی و مهرجویی شدم، همه‌اش دوست داشتم "پستچی" را ببینم. دیدم (از اینجا) و مأیوس شدم. این فیلم در میانِ چهارگانه‌ی قبل از انقلابِ مهرجویی با فاصله بدترین است.

فیلم یکپارچه ادا است. گویی فیلمساز هنوز با بلوغ فاصله دارد، بچه است و مرعوبِ چیزهای دمِ دستی؛ مرعوبِ چپاندنِ چپ و راست نمادهایی که به سرعت می‌توان گره از گره‌اش شکافت. فیلم در روایت به غایت خسته کننده است، و جسارتش در عریان‌نمایی این خسته‌کنندگی را التیامی نیست. بازی‌ها غیریکدست است، و پایان‌بندی که می‌آید، اگر توانسته باشی تا آنجا پیش رفته باشی، فیلم هم تمام می‌شود به تمامی؛ بی هیچ امتدادی در حس و فکر.

روزگاری هوشنگ کاووسی از برای من مترادف بود با عربده‌کشی، شاید از آن که هم "هامون"، هم "باشو" و هم "قیصر" را نواخته بود نواختنی. هرچه می‌گذرد بیشتر ژرفای فکر را در او کشف می‌کنم، و از او بیشتر می‌آموزم. (از اینجا می‌شود نقد کاووسی را خواند.) 


 

  • فراز قلبی
۱۸
شهریور

از تیر آوردَنَش اینجا، اینجا در ساختمونِ ما، ساختمونِ قشنگِ ما، که پشتش کوهه و جلوش زمین، زمینِ خاکی. که کنارِ راستش پارکه و کنارِ چپش سفارت. عصرها بچه‌های سفیر با چشم‌های بادومی ‌می‌دون زیر نور، زیرِ نورِ آفتابِ کم‌کمک بی‌حال‌شونده‌ی شهریور. می دون و عوعو می‌کنن.

اول‌ها چند باری تو بالکن دیده بودمش. یکبار زل زده بود به بازیِ چشم‌بادومی‌ها و ریز ریز می‌خندید. چشماش سبز بود. سبزها خبر می‌دادن از قشنگیِ جوونی‌. پسرش بُرده به خودش! حتی قشنگ‌تر از خودش! با چشمایی بین سبز و آبی.

سالِ پیش عاشقِ پسر شدم. موقعِ درسِ پیانو. نگاهم گره خورد به نگاهِ جدی‌ش و تو یه بازه‌ی چند ماهه کل بودنم چیزی بین سبز و آبی شد. خدایا چه حرفای گنده گنده‌ای.

معشوقِ سبزآبیِ من چند ماهِ تموم خون خونش رو ‌خورد. دلش هم تنگ بود و هم سوخته. آخر هم زد به سیمِ آخر و داد و قال راه انداخت و به زنِ پولدارش، که پونزده سال از خودش بزرگ‌تره، گفت یا عزیز رو می‌یاریم یا من برای همیشه می‌رم. نمی‌رفت که! لاف می‌زد. ولی خب کاره دیگه، شایدم می‌رفت. اینه که زن با اینکه حرف حرفِ خودشه و اخلاقِ این سلیطه‌ها رو داره کوتاه اومد و عزیز را با سلام و صلوات آوردن.

یک وقتی مامان می‌گفت عزیز خونه‌ی خیلی قشنگی تو احتشامیه داره با کلی درختای بزرگ و قدیمی. ای مامانِ ساده‌دل! چرا این قدر راحت خودت رو لو می‌دی؟ تو کی رفتی خونه‌ی عزیز؟ با کی رفتی؟ با معشوقِ سبزآبیِ من؟ چرا اینقد بابا رو دق می‌دی؟ چرا اینقد منو دق می‌دی؟   

اولین بار از نزدیک عزیز رو وقتی دیدم که رفته بودم از معشوق مشقِ پیانو بگیرم. آخرای تیر بود. عزیز نشسته بود تو آشپزخونه به حلِ جدول. مشقم که تموم شد چشمامون درهم گره خورد. سلام کردم. ریز ریز خندید و گفت بشینم. نشستم و برام شربت سکنجین درست کرد. همین طور که ظرف‌ها را می‌جورید نگاش می‌کردم: خیلی نظیف، نه چاق نه لاغر. دامنِ ضخیمِ طوسیِ کتونِ بلند پوشیده بود با ژاکتی سورمه‌ای که تا نزدیکای زانوش رو پوشونده بود. یه شال خاکستری خوشگل هم انداخته بود رو شونه‌هاش. شربت رو گذاشت جلوم و شروع کرد با شال خاکستری‌ش عینکش رو تمیز کردن. شربتم که تموم شد دوست شدیم.

یکبار بهش گفتم عزیز تو از کی سیگار می‌کشی؟ گفت از سیزده سالگی. بهش گفتم پس با این حساب من دو سال هم دیر شروع کردم. خندید و با دست‌های پیرش موهای فرفریِ بلندم رو ناز کرد و گفت آره خیلی دیر شده.

چند شب پیش معشوق و زنِ سلیطه‌‌ش مهمونِ ما بودن. چند نفر دیگه هم بودن. تولد مامان بود. سبزآبی و مامان بدجور مست کرده بودن. تابلو بهم نخ می‌دادن و بابا و سلیطه خون خونشون رو می‌خورد. تف به ذاتِ سبزآبی و مامان با هم. گورِ باباشان. از این مهمونی‌های هفت هشت نفره‌ی خیلیِ خیلیِ کول حالم بهم می‌خوره.

رفتم پیش عزیز. سیگار کشیدیم و ودکا خوردیم و من آهنگ‌های روسی زدم و اون هم شروع کرد به خوندن. با تعجب گفتم عزیز تو مگه روسی بلدی؟ صداش خیلی قوی بود. یه جورایی زنانه مردانه بود؛ مثلاً مثل دلکش. فکر کردم چه قصه‌هایی که نداشته، چه عشق‌هایی، چه شور و حال‌هایی. با این چشمای سبز، با این صدا، با این خنده‌ی ریزِ قشنگ. گفتم عزیز عاشق شدی؟ دلش گرفت و گریه کرد. بعد قصه‌های عجیبی تعریف کرد از یک مردِ روسِ چشم‌آبی‌ که کلی دل داده بودن به هم و تا اسپانیا رفته بودن. مست کرده بودم. گفتم عزیز چی شد آخر؟ گفت یه تابستونِ گرم، تو بغداد، سرِ قاچاقِ شکر سرش رو بریدن و تنِ بی‌سرش رو انداختن تو شط. بعد نگاش رو انداخت به شبِ دم‌کرده‌ی شهریور و آواز خوند. گفتم عزیز تو اولین بار کی یه مرد رو بوسیدی؟ گفت وقتِ اولین سیگار. گفتم همین مرد روسی رو؟ گفت نه. گفت یه پسر بوگندو رو، یه هم محله‌ای. منم دلم گرفت. هنوز هیچ پسری منو نبوسیده. دوست داشتم با پسرِ عزیز فرار می‌کردیم به یه جای دور. دوست داشتم منو می‌بوسید.  

فرداش، بیست و پنج شهریور، بابا سگ شده بود. همش می‌ترسه مامان ولش کنه بره ولی جرأت نداره باهاش طرف شه، هیچ وقت نداشته. سگ شده بود و دق دلی دیشب رو سر من خالی کرد. هوار هوار راه انداخته بود و فریاد می‌کشید که گه خوردی سیگار کشیدی، که گه خوردی زهرماری خوردی. بعدش آمد تو اتاق و با مشت کوبید به کمد و یک سیلی هم خوابوند تو گوشم. تابلو بود که من بهانه‌ام. چقدر بدم می‌یاد از این مردایی که از ک/و/نِ بوگندوی زنشون می‌خورن. دست آخر رفت خونه‌ی سلیطه و دوتایی بلوایی راه انداختن اون سرش ناپیدا.

عزیز حالش بد شد. آمبولانس صدا کردن. با حالتی ناباور، با چشمای از حدقه دراومده رو به مامان کردم و گفتم همه‌ی این بلواها از گورِ تو و پسرِ عزیز بلند می‌شه. هیچی نگفت. سیگاری روشن کرد و مثل زنهای عاصی سینمای کلاسیک، رو به آفتاب شد و پک زد و اشکِ بی‌صدا ریخت.  

امروز مامان آمده می‌گه عزیز رفته پیشِ خدا. دوتا زانوم رو گرفتم تو بغلم و دوست دارم با تک تکِ سیگارهایی که کشیده‌ام بابای احمقِ عوضی‌م  رو بسوزونم. کاش مامان با معشوقِ چشم آبیِ من بره. بره و بابام و سلیطه دق کنن. کاش اون دوتا هم تو مسیرِ احتشامیه سقط شن. کاش. 

  • فراز قلبی
۰۴
شهریور

من یک تقسیم‌بندیِ شخصی دارم که مطابقش فیلم‌ها را در یکی از پنج دسته‌ی فاجعه، ضعیف، متوسط، خوب و حیرت‌انگیز جا می‌دهم. قبل‌تر نوشته بودم، و الان هم بر همان پاشنه‌ام، که بعد از «جدایی» در سینمای ایران فیلمِ حیرت‌انگیز ندیده‌ام و دردا که تعداد فیلم‌های خوب حتی به تعداد انگشتان یک دست نمی‌رسد.

این شب‌ها را گه گاه به دیدن گذرانده‌ام. «ماهی و گربه» و «همه چیز برای فروش» ناامید کننده بود، و «اژدها وارد می‌شود» نه چندان هیجان انگیز. «ایستاده در غبار»، با کلی همدلی و همراهیِ قبلی، یک محصول متوسط بود و نه چیزی بیشتر.

در این میان (و بعد از تجربه‌ی خوبی که سالِ پیش با «خداحافظیِ طولانی» داشتم) «ناهید» اما امیدوارکننده است. فیلمی بدون اداهای الکی، بدون تلخ‌نمایی‌های بر مدارِ هیچ، با قصه‌ای کمابیش پرکشش، و بازی‌های خوب که در آخر با امید تمام می‌شود.  

  • فراز قلبی
۲۸
مرداد

در ترم آینده درسی دارم در تاریخ فلسفه با تمرکز بر روی لایب نیتس و هیوم. سیلابسِ درس کمابیش مشخص است و من با مرورِ آن تصمیم گرفتم روی این موضوع کار کنم: "لایب نیتس و جهان‌های ممکن".

اولین کارم خواندنِ چند مدخلِ مربوط از استنفورد بود تا علاوه بر درکی کلی از شمای بحث، بتوانم پرسشی مشخص را استخراج کنم. از پسِ این خوانش‌های اولیه ساختاری که برای شروع متن‌خوانی انتخاب کرده‌ام کمابیش چنین است:

1-      بیان رویکرد اسپینوزا و رویکرد لایب نیتس نسبت به جهان‌های ممکن؛

2-      بیان استدلال (یا استدلال‌های) هریک از ایشان در حمایت از رویکرد مورد نظر؛

3-      استخراج تعهدات متافیزیکیِ مستتر در دل هر دسته از این استدلال‌ها؛

4-      مروری بر رویکردهای جدید در فلسفه‌ی تحلیلی نسبت به جهان‌های ممکن؛

5-      احتمالاً یافتنِ تناظری بین رویکردهای اسپینوزا و لایب نیتس با رویکردهای جدید؛

6-      احتمالاً یافتنِ تناقض‌های رویکرد لایب نیتس و دفاع از رویکرد اسپینوزا.

نکته‌ی آخر برایم مهم شده است: "موضعی در حمایت از اسپینوزا". رویکرد اسپینوزا به جهان‌های ممکن، در تقابل با رویکردِ لایب نیتس، این است که جهانِ واقع تنها جهانِ ممکن است (یا دقیق‌تر آنکه یک تفسیر معمول از اسپینوزا چنین است). احتمالاً این رویکردی است که در بادی امر بسیار بسیار از شهود طبیعیِ ما دور است؛ ما شهوداً در می‌یابیم که می‌شد جهانِ واقع اینگونه نباشد که در واقع است. بنابراین تلاش در جهتِ حمایت از این دیدگاهِ غیرشهودی همچون نوعی بازی هیجان‌انگیز و جذاب است.

کمی به عقب برمی‌گردم. چندی پیش دوستی، در بحثی، داشت این را می‌گفت که چون نوفرگه‌ای است لذا علی‌رغم حرف‌های عجیبِ اوانز در کتابِ The Varieties of Reference و ریویویِ منفیِ پاتنم بر این کتاب (اینجا)، اما او در کنارِ اوانز است.

خب چه چیز باعث می‌شود که منِ فلسفه خوان موضعی خاص را برگزینم؟

مثلاً و در مثالِ بالا نوفرگه‌ای باشم؟ یا در نوشتنِ یک تکلیفِ درسی تلاش کنم تا جانبِ اسپینوزا را بگیرم؟  

چیزی که من بسیار مشاهده کرده‌ام این است که برگرفتن این موضع‌ها، بیشتر نوعی بازیِ هیجان انگیز است و فقط همین. ایکس نظرگاهی دارد، می‌توان ضدِ نظرگاهِ ایکس، نظرگاه ایگرگ را برگزید پس آن را برمی‌گزینم تا بازی را ادامه دهم.

این به غایت من را می‌ترساند. من فکر می‌کنم در برگرفتن هر موضعی بسیار باید محتاط بود و بسیار باید سختگیر بود و همواره و پیش و بیش از هر چیز باید نظر به حقیقت داشت و دائم پرسید که آیا موضعِ مختارِ من نسبتی نزدیک‌تر با حقیقت دارد یا خیر. حتی فکر می‌کنم در نوشتن یک تکلیف درسی، که هدفش احتمالاً بیش و پیش از هرچیز پرورش قوای مقاله‌نویسیِ دانشجو است، باید وسواس حقیقت را به غایت پاس داشت.

نیز فکر می‌کنم اختیارِ یک موضع خاص، صرفاً به عنوانِ بازیِ معمولِ فلسفه‌ی دانشگاهی، ما را در فلسفه متفنن می‌کند و جدیت را می‌ستاند. همچنین گمان دارم که بخشِ بزرگی از فلسفه‌ی تراز اول با وسواس سختگیرانه نسبت به حقیقت تولید شده است و بخشِ بزرگی از فلسفه‌ی تراز دوم، که البته وجودش لازم است، با تن دادن به بازیِ هیجان انگیزِ انتخابِ همین‌طوریِ یک موضع خاص.        

  • فراز قلبی
۲۰
مرداد

فایل زیر مربوط است به یک تکلیف درسی و در آن از منطق گزاره‌ها و محمولات مرتبه‌ی اول، بر مبنای این کتاب از لطف‌الله نبوی، خلاصه‌ای فشرده تهیه شده است: 

خلاصه منطق
حجم: 203 کیلوبایت



  • فراز قلبی
۱۷
مرداد

در این فصل به انواع طبیعی پرداخته می‌شود. یکی از خصوصیاتِ مثبتِ کتابِ موریس این است که بحثِ ترم‌های انواع طبیعی کمابیش به صورتی مفصل مورد بحث قرار گرفته است (مثلاً در مقام مقایسه در کتاب‌های میلر، لایکن و کِمپ این بحث به صورتی موجز و در حد دو یا سه صفحه مورد بحث قرار گرفته است). منابع اصلی مربوط به این فصل اینها هستند:

1-      Naming and Necessity, Kripke, lecture 3;

2-      Meaning and Reference, Putnam.

قسمت اول: مقدمه

Saul Kripke’s arguments against description theories of names inaugurated a revolution in the philosophy of language. One of the first acts of that revolution was an application of similar arguments against a similarly descriptive theory of another sort of expression – so-called natural-kind terms. Kripke himself claimed that natural-kind terms are rigid designators. In this, he was supported by the semi-independent work of Hilary Putnam. Kripke and Putnam together are acknowledged as the creators of a new theory of such terms.

Natural-kind terms differ from proper names in this: whereas proper names pick out individuals, natural-kind terms pick out kinds. Favorite examples are ‘tiger’ and ‘water’.

What makes a kind natural? There are two based conceptions of nature which seem to be at play in the focus on natural-kind terms:

(SRN) A natural kind is a kind about which some natural science is authoritative.

What is natural science? We will have a list – physics, chemistry, biology – and we will have in mind certain contrasts – with art and with human sciences.

The other conception of nature is perhaps more fundamental:

(RKN) A natural kind is a kind whose identity as a kind is fixed by reality, and not by human interests or concerns.

Someone may concern, of course, link the two conceptions. Indeed, it might be held that the distinctive point and value of natural sciences is that they tell us how reality is in itself. This kind of view is often known as naturalism, and sometimes as scientific realism.

One way the issue of natural-kind terms is important is that it connects philosophy of language with metaphysics.

 

قسمت دوم: دیدگاهی لاکی دربابِ ترم‌های انواع طبیعی

Locke: “The nominal Essence of Gold is that complex Idea the word Gold stands for, let it be, for instance, a body yellow, of a certain weight, malleable, fusible, and fixed.”

This remark and others in the surrounding text has suggested that Locke himself held a counterpart – for the case of natural-kind terms – of the description theory of names which Kripke is concerned to undermine in the earlier of Naming and necessity. But we can reasonably describe the view Kripke and Putnam attack as broadly Lockean.

We can state the core of a Lockean theory of natural-kind terms, as follows:

(LK) The meaning of a natural-kind term is determined by what is believed to be definitive of the kind in question.

And we can lay out the commitments of such a theory, as follows:

(LK1) If ‘K’ is a natural-kind term, there is a family of things associated with ‘K’, an appropriate part of which is believed to be true of members of K and only members of K;

(LK2) If ‘K’ is a natural-kind term, then if an appropriate part of what is believed to be true of members of K is, in fact, true of something, then that thing is indeed a member of K;

(LK3) If ‘K’ is a natural-kind term, then it is a priori that an appropriate part of what is believed to be true of members of K is, in fact, true of members of K;

(LK4) If ‘K’ is meaningful natural-kind term, then it is necessary true that an appropriate part of what is believed to be true of members of K is indeed true of members of K.

Locke seems generally to endorse an individualist conception of language: each person is the authority over the use of her own terms; a word in one person’s mouth can signify only that person’s conception of things. It is this individualist theory which is the target of the most direct of Kripke’s and Putnam’s criticism.

Take (LK1) first. Putnam says that he cannot tell the difference between elms and beeches, and indeed claims that there is no difference between his concept of an elm and his concept of a beech. So (LK1) looks false.

(LK2) is similarly doubtful. Suppose that what I think is definitive of tigers is just that they are large carnivorous quadrupeds of cat-like appearance, tawny yellow in color with blackish transverse stripes and white belly. Kripke claims, plausibly, that there could be something of just this appearance which was of a different species, and did not count as a tiger. The crucial thing here is that the conception of members of a natural kind which ordinary speakers possess seems to relate principally to relatively superficial appearances. What Kripke’s point suggests is that, intuitively, we do not regard such superficial appearance as really determining what counts as a genuine member of a natural kind. Instead, the job is done by something which we might hope that a biologist would know, but most of us are ignorant of.

This is one of the points of Putnam’s ‘Twin-Earth’ example. Putnam imagines that there is another planet somewhere else in the universe, which he calls Twin Earth. Twin Earth is qualitatively indistinguishable from earth, at least in relatively superficial appearance: that is to say, if you were instantaneously transport there, you wouldn’t notice the difference. Despite all this superficial similarity, there is a fundamental difference between Earth and Twin Earth: whereas the chemical composition of the stuff in Earth rain, Earth rivers, Earth lakes, which we call ‘water’, is H2O, the chemical composition of the similar stuff on Twin Earth, which the Twin-Earthians call by similar-sounding name, is something quite different – XYZ, let’s say. Putnam claims that the stuff on Twin Earth, despite being superficially indistinguishable from water is not really water. What Putnam is claiming here is that what counts as water is not determined by what ordinary speakers know. It is the knowledge of the scientist which is decisive, not the concepts which ordinary speakers have.

Take (LK3). Kripke shows how we can raise doubt this by considering two kinds of possibility: the possibility that we might have been subject to some kind of illusion when we encountered those members of the kind on which our conception of the kind is based; and the possibility that the members of the kind we have encounter were in fact abnormal.

Now take (LK4). We might identify water as the liquid which falls in rain, which flows in rivers, and which fills lakes and seas. This might be how we fix the reference of the term ‘water’, but it is surely not necessary that water does this.

Kripke and Putnam themselves seems to be more interested in a Lockean claim which looks almost the converse of (LK4). We might formulate it like this:

(LK5) If ‘K’ is a natural-kind term, then nothing is necessarily true of members of K as members of K other than appropriate part of what is believed to be true of members of K, or what follows logically from that.

This claim derives from a general trend in empiricism. A crucial commitment of empiricism is the view that we cannot have any real knowledge of the world beyond what we can gain from experience. Within this basic philosophical approach, Hume made the following claim: we cannot literally perceive that something is necessary.

If necessary derives from our way of thinking about things, rather than from the things themselves, it seems that what is necessarily true of a natural kind can only derive from the way we think of the kind. Kripke and Putnam are concerned to deny (LK5) and the associated conception of necessity as being derived from our way of thinking of things. Consider the following pair of sentences, for example:

(1)    Gold is the element with atomic number 79;

(2)    Water is H2O.

They claim that statements like these are necessary – at least if they are true at all. Although they are necessary, (1) & (2) are a posteriori. In insisting that (1) and (2) are necessary, Kripke and Putnam are attacking the empiricist conception of necessity which led people to conflate the epistemic and the metaphysical in first place.

Take (1) for example. It seems that (1) can only be necessary if both of the following are true:

(1a)The predicate ‘x is the element with atomic number 79’ applies to that stuff in all possible worlds;

 (1b)The term ‘gold’ picks out that stuff in all possible worlds.

If (1) is true, then it seems that (1a) must be true. But (1b) is just the claim that ‘gold’ is a rigid designator. What this show is that the claim that (1) and (2) are necessarily true, depends on the claim that ordinary natural-kind terms are rigid designators.

 

قسمت سوم: چگونه ترم‌های انواع طبیعی می‌توانند نشانگرهای صلب باشند؟

According to the Kripke-Putnam view, natural-kind terms like ‘gold’, ‘water’, and ‘tiger’ are rigid designators: they designate the same kinds in all possible worlds. They seem to offer an account of their rigidity which is parallel to Kripke’s picture of how proper names work.

In the case of gold, Kripke imagines a ‘hypothetical’, though ‘admittedly somewhat artificial’ baptism, carried out by means of some such declaration as this: ‘Gold is the substance instantiated by the items over there, or at any rate, by almost all of them’. Putnam imagines that I give what amounts to an ‘ostensive definition’ of water as something like ‘the liquid which has such and such superficial properties in the actual world’. Kripke’s ‘baptism’ and Putnam’s ‘definition’ look just like the different ways in which Kripke imagined the reference of a proper name might be fixed.

This might then be thought to suggest that the later uses of natural-kind terms designate the relevant kinds in virtue of being historically connected to the first, introductory uses. That might suggest that natural-kind terms, like proper names, are directly referential. And it might then seem that this non-descriptive directness is what explains the rigidity of natural-kind terms, just as it seems to in the case of proper names.

 

منابع بیشتر

1-      The meaning of ‘meaning’, H. Putnam;

2-      Natural Kinds, D. H. Mellor,

3-      Putnam’s Theory on the Reference of Substance Terms, E. Zemach;

4-      Natural Kind Terms and Recognitional capacities, J. Brown;

5-      Natural Kind Terms: A Neo-Lockean Theory, A. D. Smith;

6-      Beyond Rigidity, S. Soames.               

 

       




  • فراز قلبی