۱۵
فروردين
سرم درد میکرد. نسکافه ریختم و در تراس نشستم تا به غروب نگاه کنم. ذهنم درگیر هزار و یک مسأله بود و از این مسأله به آن مسأله میپرید. ناگاه کبوتری از پشت بام خانهی ما پرید و در مسیری قوسی شکل، در پشتبام خانهی روبرو قرار یافت. نگاهش کردم و لبی به نسکافه زدم و شگفتا! چه طعم تلخ خوشایندی!
غریب بود! تازه متوجه رنگ سرخ غروب در دورستها شدم و تازه نوازش نسیم بهاری را روی صورتم حس کردم.
باز جرعهای نوشیدم و به غروب خیره شدم و گذاشتم تا نسیم بیشتر بنوازدم.
چشمهایم را بستم و به همین چیزها که اکنون نوشتمشان فکر کردم و باز دیدم که دوباره طعم نسکافه و غروب و نسیم را از دست دادهام.
«ول کن! رها کن! فقط در طعم و سرخ و نوازش لبریز شو!»
ول کردم و غرق شدم. نمیدانم چند لحظه گذشت؛ ولی خوب بود و سردرد رفت.